تبليغاتX
.:: نوشته های سپید ::.
سلام. فکر کنم که خیلی خیلی خیلی وقت پیش ها، یک سری نوشته هایی به نام شعر می گفتم و می نوشتم و به قول سهراب: می فروختم به شما... . اما الآن نه دیگر از خرید و فروش خبری هست و نه از نوشتن حتی ناموزون ترین ها و بی وزن ترین ها !

درس و مشق و هرچیزی که فکرش را بکنی + امتحانات نوبت اول که اولیش همین ۷ دی ماه شروع می شود. در هر صورت، از همه عذرخواهی می کنم.

اما امروز به زحمت چند دقیقه ای وقت پیدا کردم که سری بزنم و مطلبی رو یادآوری کنم:

دو روز دیگه، یعنی ۷ دی ماه (لعنتی)، سالروز مرگ بهترین ورزشکار دنیاست. سرو قامتی که روزگار مجالش نداد... . فکر که می کنم می بینم روزگار خیلی بی رحم تر از آن است که فکر می کنم. کسی که تمام عمر کوتاهش را در انتظار لحظه ای بازی در مسابقات المپیک طی کرده بود، همه را راهی آن کرد و خودش راهی نشد.

آیدین نیکخواه بهرامی، دقیقاً ۷ دی ماه سال گذشته، یعنی ۱۳۸۶ از بین همه ی ما رفت تا نبودنش را حس کنیم و بدانیم که هیچ کس نمی تواند جای خالی او را برایمان پر کند.

ایرانیان، گذار از بازی های آسیایی را با مقام قهرمانی، به او مدیونند، چون او بود که به تیم انگیزه می داد، او بود که کاپیتان بود و او بود که تکیه گاه بازیکنان تیم بود.

اما در بازی های المپیک، هیچ گزارشگری، از نبود آیدین متأسف نشد و هیچ کس حتی کلمه ای کوتاه بر زبان نراند تا همه بدانند که آیدین بود که این شد. وگرنه همان هم نمی شدیم. آیدین نقطه ی عطف بسکتبال و اخلاق بود. او را صبورتر و بردبارتر از بقیه یافته بودم. او بزرگ بود، دلش دریا بود.

او فقط یک نفر بود و رفت. هزاران هزار بار افسوس که رفت... .

اما کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ...

کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن، پی آواز حقیقت بدویم!

روحش به وسعت آسمان شاد

 


+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 15:58
توسط دوستی از دیار روشنی موضوع: شعرهای ناگفته|
گاهی اندیشم که شاید سنگ حق دارد، باز می گویم: نه ... !!!                (مهدی اخوان ثالث )

 *    *    *    *    *    *    *

آسمان ابری بود

و مسافر بی تاب

چمدانی در دست

و گل یاسمنی در جیبش...

منتظر بود به راه

عابری از گذر کوچه ی پس کوچه ی آن مرد گذشت

و مسافر به سکون پایان داد

به دویدن آغاز...

هم چنان اما بود

چمدانی در دست

و گل یاسمنی در جیبش...

عابر اما می رفت

بی توجه به صدای قدم سرد مسافر می رفت

آن سفر کرده صدایش آرام

و غریوش نفس منجمدی روی دلش

عابر اما می رفت

آسمان ابری بود

باز مردی بی تاب

چمدانی در دست

و گل یاسمنی در جیبش...

ناگهان ذهن مسافر یخ زد

دست و پایش شل شد

ناگهان زنگ صدایی به خودش آوردش...

عابر اما به گذرگاه زمان ساکن بود

محو می شد ، می رفت

و مسافر خیره

به سرانجام زمان ها زل زد

و مسافر گم شد...

آسمان ابری بود

و مسافر بی تاب

چمدان روی زمین

اثری از گل در جیب نبود... .


+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 22:12
توسط دوستی از دیار روشنی موضوع: شعرهای ناگفته|

آسمان را در نگاهت هدیه ام کردی، سپاس

قاصدک را در صدایت واژه ام کردی، سپاس

روزهایت بهر من چون شمع روشن گشته بود

آن همه پروانه را یکباره سوزاندی، سپاس

دل از آن خاکستر پروانه هایت جان گرفت

قلب من را لانه ی ققنوس خود کردی، سپاس

شعله ی شمعم به دامان حقیقت رخنه کرد

آمدی حق را ز آتش داغ تر کردی، سپاس

یک به یک از لابه لای دفتر عمرم چنین

بهترین روز خدا را تو گزین کردی، سپاس

عطر مریم در شب من با علف آلوده بود

آن علف ها را وجین کردی ز باغ من، سپاس

در میان دشت تاریکی دلم افسرده شد

آمدی شمعم شدی پروانه ات گشتم، سپاس

 


+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 1:6
توسط دوستی از دیار روشنی موضوع: شعرهای ناگفته|
سلام. اگه اهل آسمون باشید، یعنی مثل من نیمچه منجم باشید، اون مقارنه ی خیلی زیبای ماه و زهره رو توی تاریخ ۲۸ خرداد ۱۳۸۶ یادتون می آد. شاید خیلی دیر باشه برای شعری که می خوام بذارم، اما واقعاً شعر قشنگیه... . این شعر رو یک شاعر خوش ذوق در شب مقارنه سروده که با اجازه ی  خودشون، این شعر رو با نام خودشون درج می کنم.

*   *   *   *   *

باء بسم ا... را در آسمان دیدم شبی
خالق آن را ز جان و دل پرستیدم همی
ماه بود و یک ستاره در دل تاریک شب
با دو دست دیده این گل ز آسمان چیدم شبی
آنقدر زیبا که در توصیف آن مات است شعر
جلوه حق را در آن مستانه بوسیدم شبی
در مقام حیرت از قرآن بخواندم "قدر" را
رمز بسم ا... را یکباره فهمیدم شبی
برفراز خانه بود این نقش شگفت
ماه می خندید و من بر هر دو خندیدم شبی

                                                        شاعر:سیمین میرآفتاب

خط اول شعر "باء" اشاره به شکلی که زهره و ماه ساخته بودند دارد.


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 0:8
توسط دوستی از دیار روشنی موضوع: شعرهای ناگفته|

سکوت نشکن تنهاییم فریاد ها دارد

دلم شاید مرا در خواب تلخی جای بگذارد

صدای ریزش آبی در انبوه سکوت جنگلی پیدا

به سویش می دوم شیدا

صدای پای آبی در میان غربت و تنهایی بی انتهای شب

مرا یادآور اندوه دوران می شود زودی 

به یاد رفتن پروانه ها از روی ناچاری

به یاد کوچ شب بو ها برای جنگ با آفات

به یاد انتظار موج در برخورد با صخره

به یاد آن همه اندوه می افتم به یکباره

دویدن های من پایان ندارد ، من نمی دانم چرا پاهای من از کار افتاده ست

چرا نجوای رود از گوش من قالب تهی کرده ست ...

ولی از پا نشستن ها به کار من نمی آید

سرودی از هوای شادی اکنون هم به راه من نمی آید

فقط تنها سراب رود سرگردان و گمگشته مرا کافی

و پایان هوای کهنه ی جنگل مرا شافی

دویدن هایم اکنون با پریدن یر به یر گشته

نشاید بودنم در این جهان حیران و سرگشته

زمستان های من سرد است و بی باران

بهاران های من خشک است و بی گلدان

در این جنگل که آهو از غزال دشت می ترسد

و شیری از طنین غرّش شیری دگر، بی وقفه می لرزد

در این جنگل که گرگی در امان از گرگ دیگر نیست

و در این جنگل سرد و زمستان وار بی پهنای بی روشن

تنم در رعشه می افتد

به سان آدمی یخ کرده در تابوت سرد خاک می مانم

که اندر بین پاییز و بهاران راه گم کرده

من اما سخت می خوانم

به یاد بال پروانه

به یاد بوی شب بوها

به یاد آن درخت بید مجنون در حیاط خانه می خوانم

پیاپی می روم اما

تو گویی جنگل کهنه به سان گردی گوی زمان دوّار دوّار است

بدون اول و پایان

من اندر دایره حیران و سرگردان

من اما سخت حیرانم

چرا آن رود گمگشته نمی چرخد؟ نمی آید؟

مگر در روی این گوی پر از خالی نمی روید؟

چرا من همچنان دنبال آن رود خیالی باز می گردم؟

نمی دانم چرا، اما به قول و گفته ی سهراب:

تا شقایق هست ، زندگی باید کرد

خوش به حال سهراب

او همه دنیا را

به خیال خوش گلگشت شقایق، به زمان بخشیده ست

و همین سهراب است

که به عالم داد پاسخ ز سر بی خبری

دل خوش سیری چند؟!

                                                   

 

=


+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 2:14
توسط دوستی از دیار روشنی موضوع: شعرهای ناگفته|
ستاره به زمین چشم دوخته بود و متعجب آن را می نگریست. ستاره از نور سرشار بود اما نمی دانست که نورش به زمین خواهد رسید یا نه... . او همیشه می خواست بداند که آیا کسی به او توجه می کند؟! اما هیچ وقت متوجه نشد... ستاره از زمین خیلی دور بود. ستاره بزرگ شد... ستاره پیر شد و ستاره مرد... اما هیچ کس نفهمید که ستاره ای از آسمان کم شده است. ستاره تا همیشه در آرزوی دیده شدن ماند. شب مرگ ستاره، شبی بود که یک ستاره به نقشه ی همیشگی آسمان اضافه شد و در صورت فلکی جای گرفت... ستاره نمرده بود، ستاره برای زمینیان متولد شده بود! اما ستاره نبود که بفهمد کسی بودنش را احساس کرده.... ستاره با فاصله ها کنار آمده بود!


+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 0:13
توسط دوستی از دیار روشنی موضوع: داستان کوتاه|
نمی دانم ، نمی دانم ، چراهایم در این دنیا فراوانند...

سؤالاتی درون ذهن من فواره می خواهد...

نمی دانم چرا خورشید می تابد، چرا انگور می روید

نمی دانم چرا در باغ میوه هیچ خرسی نیست...

نمی دانم چرا طبال بر طبلش نمی کوبد، چرا پروانه پر دارد

 چرا زنبور در کندوی شش ضلعی سکون دارد

نمی دانم چرا باران ز ابر آسمان بارد، چرا رنگین کمان ما فقط هفت رنگ را دارد...

چرا شاهین به روی قله ای والا نشسته ست و خروس ما درون باغ می باید...

نمی دانم ، نمی دانم ، چراهایم در این دنیا فراوانند...

سؤالاتی درون ذهن من فواره می خواهد...

بدانی یا ندانی زندگی این است...

چرایی ها و چون ها را به دست دیگری بسپار...

نه این پاسخ مرا بس نیست

در این دنیای وانفسا دگر کس نیست...

به تنهایی کنار حوض چون هایم ، چراهایم

روم در فکر راز هستی و عالم... خداوندا تو پاسخ ده به چون هایم ، چراهایم...

نمی دانم ، نمی دانم ، چراهایم در این دنیا فراوانند...

سؤالاتی درون ذهن من فواره می خواهد...

 


+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 11:57
توسط دوستی از دیار روشنی موضوع: شعرهای ناگفته|

من از مصاحبت آفتاب می آیم، کجاست سایه... ؟؟؟           (سهراب سپهری)

 *   *   *

نمی دانم چرا اشعار من دیگر سراغ از تو نمی گیرد

دلم می گیرد و گوید که راه از سر نمی گیرد

اتاقم در فسون جاودان چشم تو حیران

ولی حتی سحر ، دیگر نشان از تو نمی گیرد

ستاره در سپهر قیرگون شب صدایم زد

ولی دیدم که نجما هم خبر از تو نمی گیرد

به امّید هوای خوب تو در خواب می مانم

ولی رؤیایم از تو هیچ منظوری نمی گیرد

به شهر سوت و کور تو هزاران راه پیمودم

ولی اینک دگر کوچه به عطرت جان نمی گیرد

به اندوه و غم و ماتم ، دلم آرام می گیرد

ولی اکنون خیالش جمع که جان از تو نمی گیرد !


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 14:36
توسط دوستی از دیار روشنی موضوع: شعرهای ناگفته|

دلم دریای طوفانیست

هوایم پاک بورانیست

و اما ساحلی در پیش رویم نیست

کزان آرامشی یابم

در آن آرامشی جویم

به سان کشتی در موج های وهم سرگردان

و غمگین از تلاطم های پی در پی

و اندهگین برای لغزش بی معنی سکّان

به دنبال پناهی در به در ، از بارش باران

ولیکن ساحل آرام من در انتظار شب فرو ماندست

نشاید دل به شاید ها سپردن ها

نباید لب به باید ها گشودن ها

دلم دریای طوفانیست

هوایم پاک بورانیست

و اما ساحلی در پیش رویم نیست

کزان آرامشی یابم

در آن آرامشی جویم

مرا شاید حضور ناخدایی خبره در این موج بس باشد

و شاید هم جز این باشد

مرا شاید همین لنگر گرفتن ها دوا باشد

و شاید هم جز این باشد

مرا شاید نظر کردن به سوسوی چراغ ساحلی از یک دریچه چاره ای باشد

و شاید هم جز این باشد

مرا شاید هزاران مرهمی باشد

و شاید هم جز این باشد

دلم دریای طوفانیست

هوایم پاک بورانیست

و اما ساحلی در پیش رویم نیست

کزان آرامشی یابم

در آن آرامشی جویم

بشاید یا نشاید ها برای من یک افسانه ست

بباید یا نباید ها برایم قبل ها مرده ست

من از جنس همان کوهم

که مغرورم و مغرورم

من از جنس همان دریا

که طوفانم و طوفانم

من از جنس همان جنگل

که سر سبزم و سر سبزم

من از جنس همان صحرا

که محروقم و محروقم

من از جنس همان انسان

من از جنس همان طوفان

من از جنس همه آزادی بی شرط بی شرطم

من از جنس همه آزادی بی قید بی قیدم

اگرچه در حصار کشتی طوفان زده غرقم

ولی در موج های سبز ، من آزاد آزادم

از اندوه مسافر های ره گم کرده می دانم

و در آن راه های کور و متروکه پریشانم

به دنبال همان ساحل که گفتم راه ها رفتم

ولی در انتها گویم که من مجذوب و حیرانم

دلم دریای طوفانیست

هوایم پاک بورانیست

و اما ساحلی در پیش رویم نیست

کزان آرامشی یابم

در آن آرامشی جویم


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 0:4
توسط دوستی از دیار روشنی موضوع: شعرهای ناگفته|
هیچ وقت دلت را تنها نگذار

ندیده ای که چگونه در پیچ و خم های زندگی به بیراهه می رود؟

حس نکردی که در دره می افتد

و می میرد

و قلب نباید بمیرد...

یک دل سنگ

خیلی خیلی بهتر از یک دل پر نیرنگ است!

چرا نیرنگ؟

کودکانی که در کوچه پس کوچه های این شهر کودکی می کنند

می آموزند که چگونه نیرنگ کنند.

زندگی نیرنگ را به تو می آموزد

و تنها تو می توانی دلت را از میان نیرنگ ها بیرون بکشی !

می گویند قلب فلانی

انقدر بزرگ است

که دریا در آن جا می شود.

و تو می توانی نیرنگ زندگی را ببینی

و بحر را در کوزه ای بریزی

و ببینی که چگونه بحر را در کوزه ای ریخته اند ، قلبی شکل !!!

جنگ با زندگی

هیچ سودی ندارد جز بازندگی !

قلب می جنگد و می جنگد

تکه تکه می شود.

حالا دیگر قلب فلانی مانند دریا نیست،

تنها و تنها یک تکه ی کوچک از نیرنگ زندگیست...

نیرنگی که تو

آری

تو و تو

باعثش شدی !

                                                 


+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 21:54
توسط دوستی از دیار روشنی موضوع: شعرهای ناگفته|

whitewrites

دوستی از دیار روشنی

whitewrites

http://whitewrites.blogfa.com

.:: نوشته های سپید ::.

.:: نوشته های سپید ::.

.:: نوشته های سپید ::.

نوشته هایم سپیدند...
سپید تر از آب...
سپید تر از باران...
و سپید تر از هرآنچه که تصور کنی...
تصور کن سپیدی نوشته هایم را.
شاید سپید اندیشیدی به تمام نوشته های سپیدم. زندگی، آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است

.:: نوشته های سپید ::.

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog